دوست دارم نه به خاطر خودم و نه به خاطر بهشتت که مطمئنم لایقش نیستم و نه به خاطر هدیه های قشنگی که تو زندگی خواسته و نخواسته بهم دادی و نه به هیچ دلیل دیگه ای.دوست دارم چون دوست داشتنی هستی خیلی زیاد. باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست. . . هر وقت این موزیک رو گوش میکنم برام یه جوری تازگی داره نمیدونم چرا ولی مثل کتاب خوندنه واسم که هر بار که میخونی به یه نکته ی تازه پی میبری!راست میگی عزیزم منم همیشه به این معتقدم که خدا همیشه با ماست و هر وقتم گیر میکنم تو یه کاری یا موضوعی با خودم میگم:یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم. امروز دوباره رفتم مرکز تحصیلات تکمیلی اگه یه روز وقت کردم اونجا رو به طور کامل شرح میدم.با استادم هم صحبت کردم در کل روز بدی نبود.حس عجیبی دارم امروز 5 امه بهمنه باورم نمیشه که انقدر زود میگذرن این روزا.بذار اینجوری بگم اگه سرت مشغول باشه و کار داشته باشی روزاتم خیلی زود میگذرن اما اگه بیکار باشی و وقت برای فکر کردن بیابی میبینی هر ثانیش واست مثل 1 سال میگذره. خدایا بازم شکرت. امروز داشتم فکر میکردم که چقدر ناشکرم.وقتی یه سری اتفاقا دور و برت می افته تازه میفهمی خدا چقدر بهت لطف داشته.ماه های آخر اینجا بودنمه اما تازه تازه دارم میفهمم چقدر فرصتا داشتم که با فکر کردن به گذشته نابودشون کردم. نمدونم اینو راس میگن که دخترا یا در افسوس گذشه ان یا در رویای آیند و پسرا به خاطر طراحی منحصر به فرد ذهنشون(که واقعا منحصر به خودشونه فقط!)فقط به حال فکر میکنن و در لحظه زندگی میکنن؟به هر حال اگه برای همه ی دخترا درست نباشه فکر کنم برای من یکی درسته!جدیدا وقتی میخوام بخوابم با وجود فعالیت های زیاد در روز و خستگی شدید تا 3 ساعت تو تختم جم میخورم بس که فکرای مختلف به ذهنم خطور میکنه جالبتر اینجاس که تو این 2 یا 3 ساعت نه میتونم پا شم یه کار مفید مثل مطالعه ای چیزی انجام بدم و نه میتونم بخوابم!فکر کنم اگر در تمام روز هم فکر کنم اون تایمم همین کارو انجام میدم. این روزا فکرم خیلی مشغوله استرس دارم و خیلی نگرانم تا 28 ام چند روزی بیشتر باقی نیست. خدایا کمکم کن.دوست دارم. دیشب شب خوبی نداشتم و با کلی گریه خوابم برد الانم هر وقت به دیشب فکر میکنم حس خیلی بدی بهم دست میده. راستی دیروز بعد از مدت های مدید به یکی از میلام سر زدم که بس بی استفاده مونده بود فکر میکردم بسته شده باشه ولی همچنان فعال بود و خودمم باورم نمیشه که دیدم یکی از معلم های دبیرستانم که همون موقع هم استاد دانشگاه بود برام پیغام گذاشته وای چقدر دلم براش تنگ شده بود خیلی دوست داشتنی و با شخصیت بود یادمه اون موقع ها تازه صاحب یه دختر خوشمل شده بود که تاریخ تولدشم چون دقیقا 7 اردیبهشت بود و هم تولد با بهناز عزیزم کاملا تو خاطرم مونده.الان دیگه باید 5 یا 6 سالش باشه.چقدر زود گذشت چه دوران خاطره انگیزی بود! چون ناهارا رو تو مدرسه بودیم هر روز باید یه ظرف غذای پر با خودمون میبردیم یه روز من انقدر عجله داشتم که فراموش کردم ناهارمو ببرم البته زیادم مهم نبود چون میتونستم از مدرسه یه چیزی بخرم مدرسه ی ما هم که انواع ساندویچ های گرم و سرد رو داشت البته از روی منو!از اونجایی که مامان جون من خیلی حساس بود و البته هست اون همه راه رو اومد تا ناهار منو بده. پویان اون موقع 9 سالش بود و با مامان اومده بود مادر خانومی من غذا رو داده بود به پویان و بهش گفته بود که اگه آبجی رو ندیدی غذا رو به مستخدم بده تا به دستش برسونه آقا داداش ما هم اومده بود و غذا رو به آقای حدیدی که مشاور و معلم حساب دیفرانسیل مون بود داده بود و فکر کرده بود که ایشون مستخدم مدرسه هستن!هچ وقت یادم نمیره وقتی آقای حدیدی ظرف غذام رو آورد و گفت برادرتون به من که مستخدم مدرسه هستم سفارش کردن که هر جا هستین پیداتون کنم و اینو بهتون تحویل بدم!بعدشم کلی خندید چه روزایی بود وقتی سال آخر بودیم و فکر میکردیم تمام زندگی یعنی قبول شدن تو کنکور!الان که بهش فکر میکنم به روزایی که انقدر استرداشتم که بعد از مدرسه تو خونه کلی گریه میکردم هم خندم میگیره و هم گریم چون خیلی راحت با استرسای الکی خودمو زجر دادم و البته مامان و بابا رو.البته الانم بهتر نشدم سر امتحانای دانشگاه هم بعد از این همه مدت استرس بیش از حد میگیرم شاید الان حتی بدتر هم شدم فقط نمیدونم چند سال دیگه میخوام به الانم بخندم! فردا قراره برم مرکز تحصیلات تکمیلی امیدوارم روز خوبی داشته باشم و اون چه به صلاحمه رخ بده هر چند دوس دارم اونی به صلاحم باشه که منم میخوام. پ:ن:بهناز من متشکرم بابت همه ی مهربونیات متشکرم که هستی و با بودنت خیلی ها رو خوشحال میکنی و به قول انریکه: somebody wants you somebody needs . . . somebody`s me! , پ:ن:دلم برات خیلی تنگ شده مامان ولی به روی خودم نمیارم!برای بابا و پویان هم همینطور.دوستون دارم. خدای خوبم به این نام صدات میکنم :یا معین المتوکلین.بیشتر از و کمتر از فردا دوست دارم عزیزترینم.لطفا نا امیدم نکن. نمیدونم چند وقته که ننوشتم ولی هر چی هست فکر میکنم خیلی وقته که تو این محیط حداقل ننوشتم دلم تنگ شده بود!امتحانام شروع شده و امروز دومیش رو دادم نمیدونم استادا چشون شده که انقدر سوالای ناجور واسه ی امتحانا میدن.به هر حال تا 8 ام امتحان ندارم و سرم یه کم خلوتتره ولی عوضش باید به کارای عقب افتادم برسم اینروزا باید همش بدوام.درسا خیلی زیادن و وقتم خیلی کم اما همیشه این جور وقتا به خودم میگم که من بهکسی اعتماد کردم که هیچ وقت حتی در بدترینشرایط تنهات نمیذاره و نا امیدت نمیکنه.خدایا این روزا بیشتر کمکم کن لطفا.دلم برای مامان و باباوشیطنتای پویانحسابی تنگ شده.کلا دلم برای همه تنگ شده برای بهناز عزیزم کهوقتی حتی خیلی درگیرمو وقت نوشتن ندارم اینجا واسم کامنت میذاره برای مامان جون و بابا جون بیشتر از همه. با یکی از هم اتاقیام مشکل دارم البته حاد نیست ولی اصلا از بعضی رفتاراش خوشم نمیاد دست خودم نیست اما حس خوبی بهش ندارم. این مدتی که ننوشتم خیلی اتفاقا افتاده چقدر همه چی زود گذشت تو این مدت ناصر و مریم به طور رسمی رفتنسر خونه زندگیشون من حدود 2 ماه پیش مامان جون و بابا جون موندم و خیلی خاطرات خوبی شد تو فرجه ی امتحانا همه ی ناهارا رو من درست میکردم و من و پویان تنها بودیم نمیدونم خیلی زیادن اگه بخوام بنویسم اما یه چیز مهم اینکه وقتی با تمام وجودت چیزی رو از خدا درخواست میکنی خدا اون رو به تو هدیه میده. خدا جونم اینجا که هستم خودم رو به تو نزدیکتر حس میکنم نمیدونم شاید به خاطر بی معرفتی آدماس که میذارن وقتیهمه از پیششون رفتن یا وقتایی که به همه ی درای خاکی میکوبن و صدایی نمیشنون میان سراغ تو!شرمندهکه انقدر بی معرفتم تو بذار به حساب بدی حال یه دوست بدحال که هم خیلی بی معرفته و هم خیلی درددلداره و حرف که با همه نمیتونه بزنه. خدا رو شکر که همیشه به یادمی برخلاف من!اگه یه ذره منم بکشی سمت خودت شاید کمال هم نشین در من اثر کنه ومنم بشم مثل تو و همیشه به یادت باشم عزیزترین و بامعرفت ترین دوست من. خیلی دوس داشتم الان برم خونه حیف که نمیشه. 24 ام امتحانام شروع میشه و چند روز بیشتر نمونده امروز که داشتم یکی از کتابامو ورق میزدم تازه فهمیدم چه حجم زیادی داره و چقدر مطالبش سنگینه!4 تا درس 4 واحده که دوتاشون یه کوچولو با احساساتم دارن بازی میکنن!خدا کمکم کنه.تازه چهار شنبه هم امتحان دارم که اصلا نخوندمش و فردا باید از عصر شروع کنم.چقدر از راه بدم میاد این مدت انقدر اومدم و رفتم که واقعا هم رفتنن دوبارش برام تکراریه و هم سخت یادمه سری آخر چهارشنبه هفته ی پیش بود که 9 صبح راه افتادم و دوباره ساعت 9 شب برگشتم خونه!یکی نبود بهم بگه مگه مجبوری تازه کلی پا درد گرفتم چون برگشتنی زیاد از جام راضی نبودم.خلاصه دوباره پس فردا میرم که به امید خدا بعد از امتحانا برگردم یا به عبارتی 7 تیر.یعنی روز انتخاباتم خونه نیستم و باید از همون جا سرنوشت کشورمو بسازم تهنایی!همینا دیگه.چی بگم من؟!نگرانی من بیشتر راجع به درساس که اکثرشو بعد از میان ترم به خاطر یه سری کارای جانبی گذاشتم کنار و درست و حسابی نخوندم.امیدوارم تو این فرصت باقی مانده با کمک خدا بتونم خوب بخونم و برسم تمومشون کنم.انشاالله
دوس داشتم الان تهران بودم و تو اون شور وهیجان رای میدادم از پس فردا امتحانام شروع میشه که تقریبا پشت سر همه.خدایا فقط میخوام که کمکم کنی و این رو از صمیم قلب میخوام
همین الان هم بچه ها رفتن خونه.منم هنوز ناهار نخوردم؛کمدم هم باید مرتب کنم همینطور اتاقو.بعدش بریم حماسه آفرینی و بعدش هم یه دوش آب ولرم عالیه و بعد هم به امید خدا یه کوچولو درس.همین.
| Design By : Night Skin |

