تبليغاتX
بنام زندگی


بنام زندگی

این روزا هر جا هستم حس دلتنگی با منه.تو خونه یه جور دلتنگ بودم و اینجا یه جور.حقیقت اینه که خیلی میترسم گاهی نمیدونم کارایی که میکنم درسته یا نه دوست دارم برگردم خونه اما تازه اومدم.۸روز با خوش بینی تمام!خسته شدم خیلی هم خسته.اولین باره که از درس خوندن خسته میشم البته این به این معنا نیست که تو این مدت خیلی خیلی درس خوندم ولی . . . نمیدونم چرا کم آوردم.با شناختی که از خودم دارم نباید اینطوری میشدم چی بگم دوس دارم گریه کنم یا به جای اون به یه سفر درست و حسابی برم.میدونم که به قول یه عزیزی این روزا دیگه تکرار نمیشه ولی من الان نیاز به تفریح دارم نه بعد از امتحان.دلم میخواد به همه ی کسایی که به نحوی کمکم کردن و میکنن واسه ی قبول شدن بگم رو من حساب نکنید!میدونم خیلی بیرحمانه و نا امیدانه مینویسم امروز اما واقعا خیلی خسته ام.نمیخوام مثل همیشه وقتی همه ی درا بستن  یا بسته به نظر من میرسن بیام سراغ تو.خودت خوب میدونی که  از اولم به تو گفتم آخرشم به تو میگم کمکم کن.کمکم کن تصمیم درستی بگیرم تو این روزای آخر که خیلی سرنوشت سازه.دلم میخواد با یکی حرف بزنم میدونم که تو همیشه هستی خدا جونم من منتظر یه معجزه ام.کمکم میکنی؟

دوست دارم نه به خاطر خودم و نه به خاطر بهشتت که مطمئنم لایقش نیستم و نه به خاطر هدیه های قشنگی که تو زندگی خواسته و نخواسته بهم دادی و نه به هیچ دلیل دیگه ای.دوست دارم چون دوست داشتنی هستی خیلی زیاد.

نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 10:44 توسط آیسی| |

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست. . .

هر وقت این موزیک رو گوش میکنم برام یه جوری تازگی داره نمیدونم چرا ولی مثل کتاب خوندنه واسم که هر بار که میخونی به یه نکته ی تازه پی میبری!راست میگی عزیزم منم همیشه به این معتقدم که خدا همیشه با ماست و هر وقتم گیر میکنم تو یه کاری یا موضوعی با خودم میگم:یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم.

امروز دوباره رفتم مرکز تحصیلات تکمیلی اگه یه روز وقت کردم اونجا رو به طور کامل شرح میدم.با استادم هم صحبت کردم در کل روز بدی نبود.حس عجیبی دارم امروز 5 امه بهمنه باورم نمیشه که انقدر زود میگذرن این روزا.بذار اینجوری بگم اگه سرت مشغول باشه و کار داشته باشی روزاتم خیلی زود میگذرن اما اگه بیکار باشی و وقت برای فکر کردن بیابی میبینی هر ثانیش واست مثل 1 سال میگذره.

خدایا بازم شکرت.

امروز داشتم فکر میکردم که چقدر ناشکرم.وقتی یه سری اتفاقا دور و برت می افته تازه میفهمی خدا چقدر بهت لطف داشته.ماه های آخر اینجا بودنمه اما تازه تازه دارم میفهمم چقدر فرصتا داشتم که با فکر کردن به گذشته نابودشون کردم.

نمدونم اینو راس میگن که دخترا یا در افسوس گذشه ان یا در رویای آیند و پسرا به خاطر طراحی منحصر به فرد ذهنشون(که واقعا منحصر به خودشونه فقط!)فقط به حال فکر میکنن و در لحظه زندگی میکنن؟به هر حال اگه برای همه ی دخترا درست نباشه فکر کنم برای من یکی درسته!جدیدا وقتی میخوام بخوابم با وجود فعالیت های زیاد در روز و خستگی شدید تا 3 ساعت تو تختم جم میخورم بس که فکرای مختلف به ذهنم خطور میکنه جالبتر اینجاس که تو این 2 یا 3 ساعت نه میتونم پا شم یه کار مفید مثل مطالعه ای چیزی انجام بدم و نه میتونم بخوابم!فکر کنم اگر در تمام روز هم فکر کنم اون تایمم همین کارو انجام میدم.

این روزا فکرم خیلی مشغوله استرس دارم و خیلی نگرانم تا 28 ام چند روزی بیشتر باقی نیست.

خدایا کمکم کن.دوست دارم.

نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 1:25 توسط آیسی| |

دیشب شب خوبی نداشتم و با کلی گریه خوابم برد الانم هر وقت به دیشب فکر میکنم حس خیلی بدی بهم دست میده.

راستی دیروز بعد از مدت های مدید به یکی از میلام سر زدم که بس بی استفاده مونده بود فکر میکردم بسته شده باشه ولی همچنان فعال بود و خودمم باورم نمیشه که دیدم یکی از معلم های دبیرستانم که همون موقع هم استاد دانشگاه بود برام پیغام گذاشته وای چقدر دلم براش تنگ شده بود خیلی دوست داشتنی و با شخصیت بود یادمه اون موقع ها تازه صاحب یه دختر خوشمل شده بود که تاریخ تولدشم چون دقیقا 7 اردیبهشت بود و هم تولد با بهناز عزیزم کاملا تو خاطرم مونده.الان دیگه باید 5 یا 6 سالش باشه.چقدر زود گذشت چه دوران خاطره انگیزی بود!

چون ناهارا رو تو مدرسه بودیم هر روز باید یه ظرف غذای پر با خودمون میبردیم یه روز من انقدر عجله داشتم که فراموش کردم ناهارمو ببرم البته زیادم مهم نبود چون میتونستم از مدرسه یه چیزی بخرم مدرسه ی ما هم که انواع ساندویچ های گرم و سرد رو داشت البته از روی منو!از اونجایی که مامان جون من خیلی حساس بود و البته هست اون همه راه رو اومد تا ناهار منو بده. پویان اون موقع 9 سالش بود و با مامان اومده بود مادر خانومی من غذا رو داده بود به پویان و بهش گفته بود که اگه آبجی رو ندیدی غذا رو به مستخدم بده تا به دستش برسونه آقا داداش ما هم اومده بود و غذا رو به آقای حدیدی که مشاور و معلم حساب دیفرانسیل مون بود داده بود و فکر کرده بود که ایشون مستخدم مدرسه هستن!هچ وقت یادم نمیره وقتی آقای حدیدی ظرف غذام رو آورد و گفت برادرتون به من که مستخدم مدرسه هستم سفارش کردن که هر جا هستین پیداتون کنم و اینو بهتون تحویل بدم!بعدشم کلی خندید چه روزایی بود وقتی سال آخر بودیم و فکر میکردیم تمام زندگی یعنی قبول شدن تو کنکور!الان که بهش فکر میکنم به روزایی که انقدر استرداشتم که بعد از مدرسه تو خونه کلی گریه میکردم هم خندم میگیره و هم گریم چون خیلی راحت با استرسای الکی خودمو زجر دادم و البته مامان و بابا رو.البته الانم بهتر نشدم سر امتحانای دانشگاه هم بعد از این همه مدت استرس بیش از حد میگیرم شاید الان حتی بدتر هم شدم فقط نمیدونم چند سال دیگه میخوام به الانم بخندم!

فردا قراره برم مرکز تحصیلات تکمیلی امیدوارم روز خوبی داشته باشم و اون چه به صلاحمه رخ بده هر چند دوس دارم اونی به صلاحم باشه که منم میخوام.

پ:ن:بهناز من متشکرم بابت همه ی مهربونیات متشکرم که هستی و با بودنت خیلی ها رو خوشحال میکنی و به قول انریکه:

somebody wants you

somebody needs

.

.

.

somebody`s me!

,و از این خیلی هایی که گفتم یکیشونم منم دوست دارم تا بی نهایت

پ:ن:دلم برات خیلی تنگ شده مامان ولی به روی خودم نمیارم!برای بابا و پویان هم همینطور.دوستون دارم.

خدای خوبم به این نام صدات میکنم :یا معین المتوکلین.بیشتر از و کمتر از فردا دوست دارم عزیزترینم.لطفا نا امیدم نکن.

نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 0:24 توسط آیسی| |

نمیدونم چند وقته که ننوشتم ولی هر چی هست فکر میکنم خیلی وقته که تو این محیط حداقل ننوشتم دلم تنگ شده بود!امتحانام شروع شده و امروز دومیش رو دادم نمیدونم استادا چشون شده که انقدر سوالای ناجور واسه ی امتحانا میدن.به هر حال تا 8 ام امتحان ندارم و سرم یه کم خلوتتره ولی عوضش باید به کارای عقب افتادم برسم اینروزا باید همش بدوام.درسا خیلی زیادن و وقتم خیلی کم اما همیشه این جور وقتا به خودم میگم که من بهکسی اعتماد کردم که هیچ وقت حتی در بدترینشرایط تنهات نمیذاره و نا امیدت نمیکنه.خدایا این روزا بیشتر کمکم کن لطفا.دلم برای مامان و باباوشیطنتای پویانحسابی تنگ شده.کلا دلم برای همه تنگ شده برای بهناز عزیزم کهوقتی حتی خیلی درگیرمو وقت نوشتن ندارم اینجا واسم کامنت میذاره برای مامان جون و بابا جون بیشتر از همه.

با یکی از هم اتاقیام مشکل دارم البته حاد نیست ولی اصلا از بعضی رفتاراش خوشم نمیاد دست خودم نیست اما حس خوبی بهش ندارم.

این مدتی که ننوشتم خیلی اتفاقا افتاده چقدر همه چی زود گذشت تو این مدت ناصر و مریم به طور رسمی رفتنسر خونه زندگیشون من حدود 2 ماه پیش مامان جون و بابا جون موندم و خیلی خاطرات خوبی شد تو فرجه ی امتحانا همه ی ناهارا رو من درست میکردم و من و پویان تنها بودیم نمیدونم خیلی زیادن اگه بخوام بنویسم اما یه چیز مهم اینکه وقتی با تمام وجودت چیزی رو از خدا درخواست میکنی خدا اون رو به تو هدیه میده.

خدا جونم اینجا که هستم خودم رو به تو نزدیکتر حس میکنم نمیدونم شاید به خاطر بی معرفتی آدماس که میذارن وقتیهمه از پیششون رفتن یا وقتایی که به همه ی درای خاکی میکوبن و صدایی نمیشنون میان سراغ تو!شرمندهکه انقدر بی معرفتم تو بذار به حساب بدی حال یه دوست بدحال که هم خیلی بی معرفته و هم خیلی درددلداره و حرف که با همه نمیتونه بزنه.

خدا رو شکر که همیشه به یادمی برخلاف من!اگه یه ذره منم بکشی سمت خودت شاید کمال هم نشین در من اثر کنه ومنم بشم مثل تو و همیشه به یادت باشم عزیزترین و بامعرفت ترین دوست من.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 22:36 توسط آیسی| |

سلام بر همه

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 19:37 توسط آیسی| |

من نمیدونم این بلاگفا چه مرگش شده که هر چی مینویسم فقط سیو میکنه.
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:57 توسط آیسی| |

"رب شهر الرمضان الذی انزل فیه القرآن" یه بار دیگه ماه رحمت و بخشش خدا از راه اومد ماه قشنگ رمضان ربنا های دم اذان و اینکه از صبح تا دم غروب گشنگی و تشنگی رو تحمل میکنی وتا 1 ساعت مونده به اذان دل ضعفه میگیری اما دقیقا بعد از اذان دوس نداری روزتو بشکنی!این ماه رو خیلی دوست دارم و واقعا خوشحالم که تمام 30 روزشو خونه ام.خدایا کمکم کن تا بتونم تو این ماه به تو نزدیکتر بشم.بهم بیشتر از قبل رحم کن به من به ملت من و باز هم به من خطا کار و گناهکار.خدای خوب و مهربون من تو بهتر از هر کس دیگه ای از اون چه تو دلم میگذره خبر داری تو رو به عزیزترین ماهت از خطاهام بگذر و ناامیدم نکن.
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 21:35 توسط آیسی| |

چقدر دور بودم از اینجا،از نوشتن و از . . .احساس میکنم وقتیایی که مینویسم به خودم وتو نزدیک ترم.از آخرین مطلبی که نوشتم و ثبتش کردم حدود 2 ماهی میگذره و من تو این مدت چقدر حرف ناگفته داشتم اما حالا که دارم مینویسم نمیدونم از کدومش باید بگم!از اون چند هفته ای که خونه ی مامان جون موندم و احساس دوگانه ای از دلتنگی و خوشحالی داشتم از روزایی که بهنازم اونجا بود و خوش کذشت از شبا که با هم حرف میزدیم و مامان جون صبحش میگفت بس که پچ پچ کردین خوابم نبرد و ما دوتایی میخندیدیم!از اون شبی که عادلینا داشتن برمی گشتن و ما به جای رفتن به فرودگاه امام رفتیم دربند!(و چقدر با مریم و ناصر و علی و بهنازی خندیدیم)از روزایی که رفتم دانشگاه و هر روزش واسم خاطره بود از غذا خوردنم رو چمنا و هم جواری با اون گربه ی سفید و توپولی که خیلی خوشگل و پررو بود و تمام غذامو خورد!از. . .خیلی زیادن خیلی.دلم برای دانشگاه تنگ شده برای بچه ها،حتی برای خوابگاه.تا چند روز دیگه ماه رمضون شروع میشه و من به چند تا از بچه ها قول داده بودم برم ببینمشون اما هنوز فرصت نشده.ماه رمضون رو دوس دارم چه بتونم روزه بگیرم که از صمیم قلب امیدوارم مشکل جدی برام پیش نیاد تا مجبور شم حرف دکترمو گوش کنم و تمام روزه هاموبگیرم و چه خدایی نکرده نتونم.عاشق "ربنا"ی نزدیک اذانم اون لحظه هایی که با تمام گناهکاریت فکر میکنی تو بغل خدایی.و چقدر حس با شکوهی داره.خدایا من و ببخشو بیامرز.خدایا منو ببخش و بیامرز،خدایا بر من و ملتم رحم کن.خدایا گناهان بزرگ من رو که از بخشندگیت کوچیکتره ببخش و بدون که همیشه محتاج نگاهت هستم. و من هر روز به انتظار معجزات تو از خواب بیدار خواهم شد.دوستت دارم پاکترین هدیه ی زمینی ام.
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 19:43 توسط آیسی| |

هنوز وقت نشده برم پای صندوق رای تمام دیشب با بچه ها مشغول بودیم و صبح هم که البته خیلی زود برنخیزیدیم تا الان!دوس داشتم الان تهران بودم و تو اون شور وهیجان رای میدادم از پس فردا امتحانام شروع میشه که تقریبا پشت سر همه.خدایا فقط میخوام که کمکم کنی و این رو از صمیم قلب میخوامهمین الان هم بچه ها رفتن خونه.منم هنوز ناهار نخوردم؛کمدم هم باید مرتب کنم همینطور اتاقو.بعدش بریم حماسه آفرینی و بعدش هم یه دوش آب ولرم عالیه و بعد هم به امید خدا یه کوچولو درس.همین.

خیلی دوس داشتم الان برم خونه حیف که نمیشه.

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 14:39 توسط آیسی| |

24 ام امتحانام شروع میشه و چند روز بیشتر نمونده امروز که داشتم یکی از کتابامو ورق میزدم تازه فهمیدم چه حجم زیادی داره و چقدر مطالبش سنگینه!4 تا درس 4 واحده که دوتاشون یه کوچولو با احساساتم دارن بازی میکنن!خدا کمکم کنه.تازه چهار شنبه هم امتحان دارم که اصلا نخوندمش و فردا باید از عصر شروع کنم.چقدر از راه بدم میاد این مدت انقدر اومدم و رفتم که واقعا هم رفتنن دوبارش برام تکراریه و هم سخت یادمه سری آخر چهارشنبه هفته ی پیش بود که 9 صبح راه افتادم و دوباره ساعت 9 شب برگشتم خونه!یکی نبود بهم بگه مگه مجبوری تازه کلی پا درد گرفتم چون برگشتنی زیاد از جام راضی نبودم.خلاصه دوباره پس فردا میرم که به امید خدا بعد از امتحانا برگردم یا به عبارتی 7 تیر.یعنی روز انتخاباتم خونه نیستم و باید از همون جا سرنوشت کشورمو بسازم تهنایی!همینا دیگه.چی بگم من؟!نگرانی من بیشتر راجع به درساس که اکثرشو بعد از میان ترم به خاطر یه سری کارای جانبی گذاشتم کنار و درست و حسابی نخوندم.امیدوارم تو این فرصت باقی مانده با کمک خدا بتونم خوب بخونم و برسم تمومشون کنم.انشاالله.ََ

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 19:13 توسط آیسی| |


Design By : Night Skin