تبليغاتX
بنام زندگی






















بنام زندگی

فردا عید قربانه به تمام کسانی که آرزو دارن مشرف شن به کعبه ی دلها و قشنگترین و امن ترین مامن دنیا این عید رو تبریک میگم و امیدوارم یه روزی منم لایق این سفر فوق العاده باشم.

پ:ن:برای بهناز عزیزم که با کادویی که برای تولدم فرستاد برای چندمین بار بهم یادآوری کرد که با اینکه من لایق این همه محبت بی دریغ نیستم اما خدا هنوزم خیلی هوامو داره.ازت متشکرم که تو این خانواده به دنبا اومدم و متاسفم که برای بار اوله که اینو به زبون آوردم واقعا متشکرم.

میخوام برای خودم یک باره دبگه بنویسم:خدای من انقدر مهربونه که فرصت زندگی کردن بهم داده از تو به خاطر بودن خودم و تمام کسایی که دوسشون دارم از ته ته دلم ممنونم.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 21:18 توسط آیسی|

حکمت وداع-خورخه بوریس:

کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کشیدن یک روح را یاد خواهی گرفت!

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت٬اطمینان خاطر!

و یاد میگیری که هدیه ها٬به معنای عهد و پیمان نمیباشند.

و شکست هایت را خواهی پذیرفت٬سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز و ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه!

و یاد میگیری که همه ی راههایت را امروز بسازی که خاک فردا برای خیالات مطمئن نیست و آینده امکانی برای سقوط٬به میان نزاع در خود دارد٬کمک کم یاد میگیری که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری!

بعد باغ خودت را میکاری و روحت را زینت میدهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل(!)بیاورد٬

و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی٬که محکم هستی٬که خیلی می ارزی.

و یاد میگیری و میاموزی و میاموزی٬با هر خداحافظی یاد میگیری!

 

پ:ن:از کسی که برام این smsقشنگ رو فرستاده بی نهایت سپاس گذارم.بهناز عزیزم خیلی خیلی دوست دارم فقط نمیدونم چرا هر وقت همدیگرو میبینیم یادم میره این مطلب به این مهمی رو بهت بگم.شاید به این خاطره که فکر میکنم میدونی!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 10:54 توسط آیسی|

فقط یک جمله:خیلی خیلی خوشحالم که باید به عهدم وفا کنم.عهدی که یک جز لاینفکش فراموش کردنه.خودم به خودم تبریک میگم
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 14:16 توسط آیسی|

سلام این روزا نمیدونم چمه یه حس عجیب که همش دلم میخواد بشینم فکرکنم به همه چی که البته اصلنم خوب نیست.نمیخوام ناشکری کنم بخدا ولی نمیدونم چرا نمیتونم یه سری چیزا رو برای خودم هضم کنم.امشب تولد امام رضاست و من خیلی دوس داشتم اونجا باشمو زار زار گزیه کنم به حال خودم:(

امیدوارم حالم خوب شه فقط امیدوارم.خدایا کمکم کن.

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 19:29 توسط آیسی|

سلامی چو بوی خوش آشنایی!

چه حسی داره باز هم اول مهر.راستش تو خیابونا و مترو و خلاصه هر جا که بچه های مدرسه رو میبینم دلم میخواد بایستم و نگاهشون کنم یادخودم میوفتم که تا مدتها بعد از کلاس اولم یعنی میشه گفت تا ترمای اول مقطع کارشناسیم خودمو کلاس اولی فرض میکردم!(البته نه به عمد)همکلاسیام بعدها بهم گفتن روز اول ترم اولو که تو داشتی بیسکوبت "مادر"میخوردی رو هیچ وقت یادمون نمیره ولی هرچی خودم فکر میکنم اون روزو با این توصیف یادم نمیاد!خلاصه دوباره ترم اولمو دوباره برای پیدا کردن دانشگاه به در و دیوار میخورمو بعد حدود ۶ بار آمدو رفت هنوز ۱ ساعت با تاخیر میرسم چون راهو گم کرده بودم!

راستی دیروز زهرا یکی از همکلاسیامو که الان ترم ۳ ارشده رو دیدم حس دوگانه ای از خوشحالی و رقابت در من شکوفا شد بعد چند ماه.امیدوارم هر جا هست موفق باشه.

نمیدونم تا حالا شده همه چی داشته باشی و بازم یه حس خاص داشته باشی؟مثل حس دلتنگی؟و همش از خودت بپرسی چرا؟و بعدناخودآگاه اشکات سرازیر شن و بعد نتونی جلوشونو بگیری چون خیلی خیلی دلتنگی؟

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 10:7 توسط آیسی|

سلام امروز روز خوبی بود و کلی خسته شدم که این خیلی خوبه روزایی که خیلی خسته میشم حس میکنم کار مفیدی انجام دادم.

خب ماجرا از اینجا شروع شد که من بعد از مدتها یه سری به سایت سازمان سنجش زدم که . . .یه اطلاعیه ی دعوت به همکاری تو سایت بود که منم فقط از سر کنجکاوی(!)روش کلیکیدمو۱صفحه باز شد و عناوین مشاغل و رشته های مورد نیازشونو نوشته بودن و از قضا چند تا از این عناوین شغلی رشته ی عزیز بنده رو هم شامل میشد بله اینطوری بود که مصمم شدم حتما برم مدرکمو از دانشگاه عزیزم بگیرمو از خاک گرفتگی بیشترش جلوگیری کنم ما اومدیم این فرم درخواست رو با شوق و ذوق پرکنیم که هی از ما تصویر کارت پایان خدمتو جویا میشدن و هی ما میگفتیم ما تو این مملکت کلی خدمت کردیمو درس خوندیم و الان بیکاریمو ولی بازم میخوایم درس بخونیمو با اینکه میدونیم بعد ۲ سال بازم بیکاریمو دوباره درس بخونیمو. . .و کلی به این صورت به مملکت عزیزمون خدمت کردیم و در حال خدمتیم ولی والا ازمون در حین خدمت عکسی نگرفتن قبول نکردن که نکردن تازه اینجا بود که بعد از کلی یادآوری های دردناک محل خدمتو زمستونای سختشو رشته ی سختی که خوندیم متوجه شدیم که به ۱۵ نفر "مرد"تو سصح کرج نیاز دارن!

مامان طفلیمو بگو که میگفت اشکال نداره تو فرمو پر کن شاید اگه ببینن تو این همه توانایی داری تو رو قبول کنن!الهی قربونش برم که یک دم از دست من آسایش نداره.از وقتی که مدرسه رفتم همش نگران درسام بود که به نحو احسن بخونم و یاد بگیرم تا سال سوم که با شروع استرس های من برای کنکور بدتر از من استرس داشت و ۱ سال بعدش هیچوقت اون روزی رو که پشت در محل آزمون کنکور وایستاده بود منتظرم رو یادم نمیره و بعد از آزمون و اعلام نتایج همش خدا خدا میکرد یه جای خوب قبول شمو بعدشم هر هفته رفت و آمدهای من و تا آخر سال اول اشکایی که هر دفعه میریخت. . . تا ۴ سال بعد و حالا بعد از ۱سالی که از فارغ التحصیل شدم چقدر دعا دعا میکنه که درس بخونم٫یه کار خوب پیدا کنم و . . . بعشم . . . واقعا راسته که میگن "آدم مار بشه مادر نشه!"

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 22:17 توسط آیسی|

خب یه روز دیگه داره تموم میشه که دقیقا ۱ شهریور هست.هفته ی دیگه میتونه هفته ی خیلی خوبی باشه یا برعکس خیلی معمولی.بعد از خوندن این متن واقعا یه جورایی از خودم بدم اومد که چرا درست حسابی تلاش نمیکنم:

((دانشگاه اعتمادی به موفقیت اِد نداشت و در بولتن کالج سن ماتیو تایمز نوشته شد:‌ ”… مقامات ِ دانشگاه مکررا می گفتند که او بطور آزمایشی پذیرفته شده و فقط یک نفر با این وضعیت می تواند فعلا در دانشگاه باشد. پس دیگرانی مثل ِ او از دانشگاه تقاضای او را تکرار نکنند.“اد در ۱۹۸۰ در سن ۳۲ سالگی دکترای علوم سیاسی می گیره و تدریس میکنه. ازدواج می کنه و صاحب فرزند میشه.))

که قسمتی از متنیه که برگرفته از سایت http://scia.ir/?p=334  هست.واقعا ازت ممنونم دخترخاله ی عزیزم که خیلی وقتا مانع از خاموش شدن شعله ی امیدم با نوشته های خودت یا کتابا و سایتایی که بهم معرفی مبکنی میشی.خیلی خیلی و از صمیم دل ازت متشکرم.

این از این چون باید ازت تشکر میکردم نه صرفا به خاطر این همه خوبی تو خیلی وقتا هم بد میشی مهم اینه که هستی و با بودنت خیلی کارا میکنی عشقم خیلی بیشتر از اونچه که باید باشی.میخوام بدونی که خیلی دوست دارم باید مواظب خودت باشی چون حداقل یه نفرهست که ساده اما نه سطحی دوست داره.

 ”شما هیچ بهانه ی قابل قبولی برای موفق نشدن نباید داشته باشید"

 

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 19:49 توسط آیسی|

امشب شب قدره و من از صمیم دل از خدا خیلی چیزا میخوام!اول از همه خیلی زیاد سپاسگذار هستم چون حالم نسبت به چند روز پیش خیلی بهتره خب از همه جالبتر اینه که امتحانای تو تمومی نداره و همش تردید میکنم اینم قسمتی از زندگیه ولی باور کن من زیاد ظرفیت ندارم تو رو به خودت قسم زیاد سردرگمم نکن یه دفعه راهو اشتباهی میرم خدا جونم من زیاد راه بلد خوبی نیتم مراقبم باش که تو این مسیر گم نشم دوباره.آمین

این قالب جدیدو که تو ابن شب عزیز انتخاب کردم دوس دارم این هواپیما حتما نباید از فرودگاه امام پرواز کنه و منو به جای خیلی دور که شاید تا اینجا ۲۶ ساعت راه هوایی هست ببره و تو خاکی فرود بیاد که خیلیا آرزوشو دارن و یکیشم خود من٬شاید به حق این شب عزیز یه سفر درون مرزی یا حتی فراتر از اون درون ذهنی باشه و منو و همه ی کسایی که آرزو دارن یه جایی تو قلبمون فرود بیاره که از اول جامون همون جا بوده و هی عوضی رفتیم انقدر که دیگه راهو گم کردیم.

بابت این ۲۰ شب ازت ممنونم اگه تو نبودی چجوری میرفتم؟حتی بدتر از اینی که دارم میرم.امیدوارم همیشه حواسم بهت باشه کسی که محتاجه باید حواسش به خیلی چیزا باشه.متشکرم

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 22:39 توسط آیسی|

امشب یه کم مینویسم چون شاید خیلی وقته که ننوشتم دلم تنگ شده.نمیدونم چی میشه که من هرزگاهی انقدر سردرگم میشم شاید یه سری کلاس افکارشناسی برم تاحالم بهتر شه کلا خوشحالم که تو این سن به این دیدگاه رسیدم هرچند الان خیلی اذیت میشم ولی شاید فقط شاید بهتراز چند سال دیگه باشه که بالاخره یه اینجا میرسیدم.خیلی خیلی خدارو شکر میکنم فقط گاهی دلیل و به اصطلاح حکمت خدا رو تو بعضی کاراش نمیفهمم.البته خب تعجبی هم نداره.خیلی دلم پر بود انقدر که همین الانم بغض داره گلومو فشار میده و اشکی که حلقه زده تو چشمام جلوی دیدمو گرفته!نمیدونم نمیدونم دیگه حتی نمیدونم میتونم دوباره با خودم کنار بیام یا نه و اگه بتونم چقدر طول میکشه.نمیدونم  از زندگی چی میخوام یا باید بهتر بنویسم نمیدونم چرا انقدر بی طاقت شدم متاسفم که همیشه آخرین مرحله یاد تو میفتم متاسفم خدایا خیلی به کمکت محتاجم خیلی زیاد.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 22:48 توسط آیسی|

سلام.امروز روز بدی نیست در واقع هیچ روزی بد نیست فقط چند روزه بدجوری دلم هوای ...

مهم نیست کسی چه میدونه این روزا هم میگذره.

دلم برات تنگ شده شاید این بس باشه نیست؟

پ:ن:از اینکه همیشه هوامو داری و دوسم داری ممنونم خدا جون خیلی هم ممنونم دوست دارم همیشه.

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 18:30 توسط آیسی|


آخرين مطالب
» عیدتون مبارک باشه!
» حکمت وداع
» شاید یک جمله کافیه:)
» این روزهای من
» بوی خوب مهر
» یه اشتباه کوچولو!
» ارادت نامه:)
» سفر
» درد دل
»

Design By : Night-Skin.com