بنام زندگی
پ:ن:برای بهناز عزیزم که با کادویی که برای تولدم فرستاد برای چندمین بار بهم یادآوری کرد که با اینکه من لایق این همه محبت بی دریغ نیستم اما خدا هنوزم خیلی هوامو داره.ازت متشکرم که تو این خانواده به دنبا اومدم و متاسفم که برای بار اوله که اینو به زبون آوردم واقعا متشکرم. میخوام برای خودم یک باره دبگه بنویسم:خدای من انقدر مهربونه که فرصت زندگی کردن بهم داده از تو به خاطر بودن خودم و تمام کسایی که دوسشون دارم از ته ته دلم ممنونم. کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کشیدن یک روح را یاد خواهی گرفت! اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت٬اطمینان خاطر! و یاد میگیری که هدیه ها٬به معنای عهد و پیمان نمیباشند. و شکست هایت را خواهی پذیرفت٬سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز و ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه! و یاد میگیری که همه ی راههایت را امروز بسازی که خاک فردا برای خیالات مطمئن نیست و آینده امکانی برای سقوط٬به میان نزاع در خود دارد٬کمک کم یاد میگیری که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری! بعد باغ خودت را میکاری و روحت را زینت میدهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل(!)بیاورد٬ و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی٬که محکم هستی٬که خیلی می ارزی. و یاد میگیری و میاموزی و میاموزی٬با هر خداحافظی یاد میگیری! پ:ن:از کسی که برام این smsقشنگ رو فرستاده بی نهایت سپاس گذارم.بهناز عزیزم خیلی خیلی دوست دارم فقط نمیدونم چرا هر وقت همدیگرو میبینیم یادم میره این مطلب به این مهمی رو بهت بگم.شاید به این خاطره که فکر میکنم میدونی! امیدوارم حالم خوب شه فقط امیدوارم.خدایا کمکم کن. چه حسی داره باز هم اول مهر.راستش تو خیابونا و مترو و خلاصه هر جا که بچه های مدرسه رو میبینم دلم میخواد بایستم و نگاهشون کنم یادخودم میوفتم که تا مدتها بعد از کلاس اولم یعنی میشه گفت تا ترمای اول مقطع کارشناسیم خودمو کلاس اولی فرض میکردم!(البته نه به عمد)همکلاسیام بعدها بهم گفتن روز اول ترم اولو که تو داشتی بیسکوبت "مادر"میخوردی رو هیچ وقت یادمون نمیره ولی هرچی خودم فکر میکنم اون روزو با این توصیف یادم نمیاد!خلاصه دوباره ترم اولمو دوباره برای پیدا کردن دانشگاه به در و دیوار میخورمو بعد حدود ۶ بار آمدو رفت هنوز ۱ ساعت با تاخیر میرسم چون راهو گم کرده بودم! راستی دیروز زهرا یکی از همکلاسیامو که الان ترم ۳ ارشده رو دیدم حس دوگانه ای از خوشحالی و رقابت در من شکوفا شد بعد چند ماه.امیدوارم هر جا هست موفق باشه. نمیدونم تا حالا شده همه چی داشته باشی و بازم یه حس خاص داشته باشی؟مثل حس دلتنگی؟و همش از خودت بپرسی چرا؟و بعدناخودآگاه اشکات سرازیر شن و بعد نتونی جلوشونو بگیری چون خیلی خیلی دلتنگی؟ خب ماجرا از اینجا شروع شد که من بعد از مدتها یه سری به سایت سازمان سنجش زدم که . . .یه اطلاعیه ی دعوت به همکاری تو سایت بود که منم فقط از سر کنجکاوی(!)روش کلیکیدمو۱صفحه باز شد و عناوین مشاغل و رشته های مورد نیازشونو نوشته بودن و از قضا چند تا از این عناوین شغلی رشته ی عزیز بنده رو هم شامل میشد بله اینطوری بود که مصمم شدم حتما برم مدرکمو از دانشگاه عزیزم بگیرمو از خاک گرفتگی بیشترش جلوگیری کنم ما اومدیم این فرم درخواست رو با شوق و ذوق پرکنیم که هی از ما تصویر کارت پایان خدمتو جویا میشدن و هی ما میگفتیم ما تو این مملکت کلی خدمت کردیمو درس خوندیم و الان بیکاریمو ولی بازم میخوایم درس بخونیمو با اینکه میدونیم بعد ۲ سال بازم بیکاریمو دوباره درس بخونیمو. . .و کلی به این صورت به مملکت عزیزمون خدمت کردیم و در حال خدمتیم ولی والا ازمون در حین خدمت عکسی نگرفتن قبول نکردن که نکردن تازه اینجا بود که بعد از کلی یادآوری های دردناک محل خدمتو زمستونای سختشو رشته ی سختی که خوندیم متوجه شدیم که به ۱۵ نفر "مرد"تو سصح کرج نیاز دارن! مامان طفلیمو بگو که میگفت اشکال نداره تو فرمو پر کن شاید اگه ببینن تو این همه توانایی داری تو رو قبول کنن!الهی قربونش برم که یک دم از دست من آسایش نداره.از وقتی که مدرسه رفتم همش نگران درسام بود که به نحو احسن بخونم و یاد بگیرم تا سال سوم که با شروع استرس های من برای کنکور بدتر از من استرس داشت و ۱ سال بعدش هیچوقت اون روزی رو که پشت در محل آزمون کنکور وایستاده بود منتظرم رو یادم نمیره و بعد از آزمون و اعلام نتایج همش خدا خدا میکرد یه جای خوب قبول شمو بعدشم هر هفته رفت و آمدهای من و تا آخر سال اول اشکایی که هر دفعه میریخت. . . تا ۴ سال بعد و حالا بعد از ۱سالی که از فارغ التحصیل شدم چقدر دعا دعا میکنه که درس بخونم٫یه کار خوب پیدا کنم و . . . بعشم . . . واقعا راسته که میگن "آدم مار بشه مادر نشه!" ((دانشگاه اعتمادی به موفقیت اِد نداشت و در بولتن کالج سن ماتیو تایمز نوشته شد: ”… مقامات ِ دانشگاه مکررا می گفتند که او بطور آزمایشی پذیرفته شده و فقط یک نفر با این وضعیت می تواند فعلا در دانشگاه باشد. پس دیگرانی مثل ِ او از دانشگاه تقاضای او را تکرار نکنند.“اد در ۱۹۸۰ در سن ۳۲ سالگی دکترای علوم سیاسی می گیره و تدریس میکنه. ازدواج می کنه و صاحب فرزند میشه.)) که قسمتی از متنیه که برگرفته از سایت http://scia.ir/?p=334 هست.واقعا ازت ممنونم دخترخاله ی عزیزم که خیلی وقتا مانع از خاموش شدن شعله ی امیدم با نوشته های خودت یا کتابا و سایتایی که بهم معرفی مبکنی میشی.خیلی خیلی و از صمیم دل ازت متشکرم. این از این چون باید ازت تشکر میکردم نه صرفا به خاطر این همه خوبی تو خیلی وقتا هم بد میشی مهم اینه که هستی و با بودنت خیلی کارا میکنی عشقم خیلی بیشتر از اونچه که باید باشی.میخوام بدونی که خیلی دوست دارم باید مواظب خودت باشی چون حداقل یه نفرهست که ساده اما نه سطحی دوست داره. ”شما هیچ بهانه ی قابل قبولی برای موفق نشدن نباید داشته باشید" این قالب جدیدو که تو ابن شب عزیز انتخاب کردم دوس دارم این هواپیما حتما نباید از فرودگاه امام پرواز کنه و منو به جای خیلی دور که شاید تا اینجا ۲۶ ساعت راه هوایی هست ببره و تو خاکی فرود بیاد که خیلیا آرزوشو دارن و یکیشم خود من٬شاید به حق این شب عزیز یه سفر درون مرزی یا حتی فراتر از اون درون ذهنی باشه و منو و همه ی کسایی که آرزو دارن یه جایی تو قلبمون فرود بیاره که از اول جامون همون جا بوده و هی عوضی رفتیم انقدر که دیگه راهو گم کردیم. بابت این ۲۰ شب ازت ممنونم اگه تو نبودی چجوری میرفتم؟حتی بدتر از اینی که دارم میرم.امیدوارم همیشه حواسم بهت باشه کسی که محتاجه باید حواسش به خیلی چیزا باشه.متشکرم مهم نیست کسی چه میدونه این روزا هم میگذره. دلم برات تنگ شده شاید این بس باشه نیست؟ پ:ن:از اینکه همیشه هوامو داری و دوسم داری ممنونم خدا جون خیلی هم ممنونم دوست دارم همیشه.
![]()
| Design By : Night-Skin.com |

